<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نامه های عاشقانه</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Nov 2007 01:10:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=6&gt;ادرس وبلاگ تغییر یافت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://jo0ojix.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;aLOn GirL&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://jojix.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Nov 2007 01:10:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته شدم</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 680px&quot; height=900 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/14n1xrp.jpg&quot; width=602 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...&lt;BR&gt;کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود&lt;BR&gt;همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.&lt;BR&gt;توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.&lt;BR&gt;بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...&lt;BR&gt;پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.&lt;BR&gt;مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...&lt;BR&gt;و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.&lt;BR&gt;آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...&lt;BR&gt;کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jun 2006 07:19:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و گل رز </title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/14lni8n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;B&gt;من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 18:36:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل سوختن؟</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 394px&quot; height=394 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i6.tinypic.com/14lj5af.jpg&quot; width=469 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من بنده عشقم، بنده عاشقی...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;________________________________________ &lt;!--emo&amp;:F--&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; alt=flower.gif src=&quot;http://www.iranbb.com/forums/html/emoticons/flower.gif&quot; border=0&gt;&lt;!--endemo--&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 17:01:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 411px; HEIGHT: 624px&quot; height=730 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/zn7hnr.jpg&quot; width=564 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم&lt;BR&gt;باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود&lt;BR&gt;و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ابري ديگر فرا گرفته است&lt;BR&gt;آسمان دلم را&lt;BR&gt;ميان غباري از درد نشسته ام&lt;BR&gt;به انتظار نگاه باراني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.&lt;BR&gt;بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم&lt;BR&gt;آمدنت را&lt;BR&gt;دخيل بسته ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;.............................................................بيا &lt;!--emo&amp;:F--&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; alt=flower.gif src=&quot;http://www.iranbb.com/forums/html/emoticons/flower.gif&quot; border=0&gt;&lt;!--endemo--&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 13:18:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکسته</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/x6dkch.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;B&gt;چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا... &lt;BR&gt;می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی...&lt;BR&gt;چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن.&lt;BR&gt;سینه ی سنگین و پر غصه ی من... پر بغضه... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟!&lt;BR&gt;هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات. &lt;BR&gt;کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم. &lt;BR&gt;اگه کوچت بی صدا بود... ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق. من تنها من خسته... هر چی باشم عاشق تو... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت.&lt;BR&gt;یه روزی شاید بمونی با دلم. تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد.&lt;BR&gt;شاید که تو تا همیشه باشی پیشم.&lt;BR&gt;من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه.&lt;BR&gt;می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;user posted image&quot; src=&quot;http://www.sharemation.com/sanam77/lavenderstar.gif&quot; border=0&gt;..!!&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/sanam77&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 12:18:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبز ترين باشيد</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i6.tinypic.com/14l0y7b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس خوبي است ! ديدن و بودن تمام آنهايي كه دوستشان داري . آنان كه از آغاز گرماي نفسهاشان تلخي هايت را زدود و بارها چيدن خوشه ي بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره كردي ... &lt;BR&gt;چه نعمتي است اينجا قدم زدن و سر مستانه از درد خويشتن رهايي يافتن و اندكي آسوده گشتن . اينجا مي شود غبار را زدود . خاك عكسهاي كهنه را تكاند . انار هاي سرخ را دانه كرد و گلپر پاشيد . پرده ي خاطرات را تكاني داد و از پيله ي تنهايي بيرون خزيد . مي شود نگاه كرد و به شمار انگشتان دست نفس كشيد بي درد ، بي بغض ، بي شك ....&lt;BR&gt;اينجا مي شود خانه كرد . آذين بست و خوش پوشيد . سيب سرخ آورد و كمي اشتياق ! &lt;BR&gt;مي شود گوش داد و صداي گام هاي مسافر را شنيد .&lt;BR&gt;در بگشا !&lt;BR&gt;اينجا مي شود ميزبان شد عابران پر اميد را ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همين ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سبز ترين باشيد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 11:32:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الهه اشک</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos1.blogger.com/blogger/3405/2094/320/43345894_eea5e214be.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jun 2006 09:56:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدم...</title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i6.tinypic.com/14ilpgy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .&lt;BR&gt;شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .&lt;BR&gt;يک جور صدای خاص شبيه موسيقی&lt;BR&gt;خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .&lt;BR&gt;يک موسيقی ملايم ...&lt;BR&gt;در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .&lt;BR&gt;بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند .&lt;BR&gt;و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .&lt;BR&gt;بعضی از آن ها مدام گريه می کنند&lt;BR&gt;و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .&lt;BR&gt;من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .&lt;BR&gt;تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند .&lt;BR&gt;له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .&lt;BR&gt;قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست&lt;BR&gt;قلب مورچه ها رنگ سرخ است .&lt;BR&gt;گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .&lt;BR&gt;و اين حالت در خواب های من تشديد می شود .&lt;BR&gt;من شب ها نمی توانم بخوابم &lt;BR&gt;قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم .&lt;BR&gt;از اين سکون نمی ترسم ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند&lt;BR&gt;من روحم را حبس نکرده ام .&lt;BR&gt;به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !&lt;BR&gt;من خدا را در آغوش کشيده ام .&lt;BR&gt;خدا زياد هم بزرگ نيست .&lt;BR&gt;خدا در آغوش من جا می شود ،&lt;BR&gt;شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است .&lt;BR&gt;خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .&lt;BR&gt;تب می کنم و هذيان می گويم .&lt;BR&gt;خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم .&lt;BR&gt;خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .&lt;BR&gt;و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .&lt;BR&gt;می دانم زياد مهمان نخوام بود .&lt;BR&gt;اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .&lt;BR&gt;زمان می گذرد .&lt;BR&gt;هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم .&lt;BR&gt;بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .&lt;BR&gt;من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .&lt;BR&gt;مدتی هست که خيلی افسرده ام .&lt;BR&gt;از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .&lt;BR&gt;من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .&lt;BR&gt;و از اين متاسفم .&lt;BR&gt;و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم&lt;BR&gt;ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .&lt;BR&gt;من اين روزها مدام هذيان می گويم&lt;BR&gt;آسمان برای من بنفش است .&lt;BR&gt;بايد کمی قدم بزنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jun 2006 12:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nasima.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/14ctq41.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: purple&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;B&gt;بگذار پرنده اي باشم&lt;BR&gt;بي پر و بال و بي آشيانه&lt;BR&gt;خدايا خسته ام از اين همه تکرار بيهوده زمان&lt;BR&gt;همش 1-2-3-...60&lt;BR&gt;و دوباره&lt;BR&gt;1-2-3-...60&lt;BR&gt;دقيقه ها همش تکرار بيهوده ماست&lt;BR&gt;من تکرار تو تکرار&lt;BR&gt;اين پر پرواز من را چه کسي شکست؟&lt;BR&gt;اين من را چه کسي فراموش کرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خسته شدم&lt;BR&gt;دلم مي خواد دوباره شروع کنم از اميد و اميدواري بنويسم&lt;BR&gt;ولي هرچي فکر مي کنم انگار اين مشعل نيمه افروخته ذهنم کمتر ياري مي دهد&lt;BR&gt;شايد بايد صبر کرد تا خودش بياد(اميد رو مي گم)&lt;BR&gt;نمي دونم شايد...&lt;/B&gt;&lt;/I&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Jun 2006 15:48:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasima&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>nasima</dc:creator>
<guid>http://nasima.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
